وبلاگ

فقط در ايران عزيزمان

امیررضا آرمیون کتاب «زنـــدگی کن!» ١٠ اسفند ١٣٩٤ 0 عدد 2918 بار
فقط در ايران عزيزمان

 

فقط در ايران عزيزمان

در وبلاگ دوستى مهربان، متنى خواندم كه با ديدى بسيار زيبا به مسائل پيرامونمان نگاه كرده بود. او نوشته بود:

هر چند يك‌بار، ايميل‌هايى درباره ايران عزيزمان مى‌گيريم كه عكس‌هاى خنده‌دار را نشان مى‌دهد و موضوع آن «فقط در ايران» است. اين ايميل‌ها اگر چه خنده به لب مى‌نشاند و بُعدى از ابعاد جامعه‌مان را نشان مى‌دهد، اما بايد بدانيم كه در ايران چيزهايى هم هست كه ساده از كنارشان مى‌گذريم. اگر مدتى از ايران دور باشيد، اين نكات زيبا بيشتر خود را نشان مى‌دهند؛ به عنوان مثال:

امروز با همسرم به كوهپيمايى در منطقه دارآباد تهران رفته بوديم. نيمه‌هاى راه، گروهى زن و مرد در سنين مختلف دور هم نشسته بودند. مردى با موهاى سپيد و صدايى بسيار زيبا داشت آواز مى‌خواند و بقيه هم با او دم گرفته بودند. آنقدر جوّ، گيرا بود كه ما هم نشستيم و با خواننده دم گرفتيم. وقتى آواز شادتر شد، همه با هم شروع به كف زدن كرديم. خواستم با موبايلم فيلمى بگيرم، اما فكر كردم كه شايد دوست نداشته باشند. در اين حال فكر مى‌كردم كجاى دنيا چنين حال و هوايى را مى‌شود ديد؟

برگشتيم به قهوه‌خانه ساده بالاى كوه، سفارش اُملت داديم. كنار دست صندوقدار روى تابلويى نوشته شده بود: ما را در «بزرگ‌ترين شبكه اجتماعى اينترنت» دنبال كنيد. باز فكر كردم در كجاى دنيا مى‌شود اين چنين املت خوشمزه و نان لواشى پيدا كرد كه فروشنده‌اش هم تا اين حد به روز باشد؟ چون من تا حدى دنيا ديده هستم، به تجربه مى‌گويم «هيچ‌كجا!»

هنگام برگشتن، خانمى با مانتو و روسرى و ظاهرى مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر آراسته‌اى داشت كه براى خريد گل پنجره را باز كرديم. شخصيت باوقارى داشت. وقتى گفتيم «به شما نمى‌آيد گل بفروشيد»، با كلامى تكان‌دهنده گفت: «بى‌كس هستم، اما ناكس نيستم... زندگى را بايد با شرافت گذروند.»

كجاى دنيا مى‌توان اين سطح از فلسفه و حكمت را در كلام يك گل‌فروش يافت؟

به خانه كه رسيديم، همسرم يادش افتاد چيزهايى را نخريده است. به مغازه نزديك خانه رفتم و خريد كردم. دست بُردم توى جيبم، ديدم كيفم همراهم نيست. گفتم «ببخشيد پول نياوردم، مى‌روم بياورم.» و در حالى كه مبلغ كالاهايى كه خريده بودم كم نبود، مغازه‌دار با اصرار گفت: «نه آقا، قابل شمارو نداره، ببريد.» و با كلامى جدى و قاطع، كيسه كالاها را به دست من داد. تشكر كردم و در راه خانه فكر كردم كجاى دنيا چنين اعتمادى به يك غريبه وجود دارد؟

تازه پول را هم كه آوردم، فروشنده با تعجب گفت: «آخه چه عجله‌اى بود؟»

شب در حالى كه داشتم پشت كامپيوترم كار مى‌كردم، به يك‌باره صداى آكاردئونى را شنيدم... نوازنده آن يكى از ترانه‌هاى خاطره‌انگيز را با زيباترين حالت و مهارت خاصى مى‌نواخت و مى‌خواند.

به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز كردم. يك نفر به او نزديك شد و گفت: «از طبقه هشتم اومدم پايين، فقط به خاطر اين ملودى قشنگى كه مى‌زنى.» با رضايت پولى به او داد و رفت... در كجاى دنيا كسى مى‌تواند در كوچه‌اى سرودى را سر دهد؟

من جايى نديده‌ام!

مى‌توان همه اين رخدادها را منفى ديد؛

چرا بايد خانم باوقارى گل بفروشد...؟

چرا فردى كه به كامپيوتر وارد است بايد بالاى كوه اُملت درست كند...؟

چرا بايد نوازنده‌اى ماهر در كوچه بنوازد...؟

و از اين دست نگاه‌هاى منفى كه خيلى‌ها دارند؛ اما هيچ راه‌حلى هم ندارند كه مثلا اين مرد اگر در كوچه ننوازد، چه مشكلى حل خواهد شد؟ و آيا نگاه‌هاى منفى ما كمكى به حل مشكلات دنيا و كشورمان مى‌كند؟

من هر چه را ديدم، مثبت مى‌ديدم.

بعضى از ما چيزهايى را براى خودمان ذهنى كرده‌ايم، در حالى كه در عمل وجود ندارند... و آنچه را نيز وجود دارد، چشم ما نمى‌بيند و ذهن ما درك نمى‌كند؛ مثلا آدم‌ها را به دو گروه «باكلاس» و «بى‌كلاس» تقسيم كرده‌ايم!

فلان ماشين خارجى كه چند ده و چند صد ميليون مى‌ارزد باكلاس است، و پيكان و پرايد بى‌كلاسند!!

و حالا اگر خداى ناكرده در جاده گير كنيد، به هر دليل؛ چه تمام شدن بنزين، چه خرابى ماشين... امتحان كنيد، حتى يكى از ماشين‌هايى كه باكلاس خطاب‌شان مى‌كنيد به خاطر كمك به شما توقف نمى‌كنند! و اگر كسى به كمك‌تان بيايد يا پيكان دارد يا پرايد و يا وانت... حالا به نظر شما كدام باكلاس‌ترند؟

مى‌توانيد به رخدادهاى يك روز عادى از زندگى فكر كنيد؛ در آن تلخ و شيرين‌هاى بسيار وجود دارد...

 

دو زندانى از ميان ميلههاى زندان به بيرون نگاه كردند؛

يكى گِل و لاى زمين را ديد و ديگرى ستارگان آسمان را.

                                                                                               فردريك لانگبريج

 

برگرفته از جلد سوم کتاب «زنــدگی کن!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز و نکته‌های زیبای زندگی

چاپ اوّل: زمستان 94 / چاپ دوم: زمستان 94

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: